این عصر جمعه
جمعه 19 بهمن 1386
می گویند عصرهای جمعه دل گیر است. راست می گویند، دل من هم امروز داشت می گرفت که با بابا رفتم بیرون و بستنی در هوای سرد خوردیم. اما نمی دانم این عصر های جمعه ی لعنتی چه خاصیتی دارد که یکباره دلم تنگ شد می دانید برای چی؟ برای چیزبرگر های معروف مدرسه، همان چیز برگر هایی که ... ( خب قول دادم که دیگر خاطره هایش را تعریف نکنم)
راستی می دانید فکر کنم امروز آخرین روز کارگاه ما بود. شاید تنها روزی که بشود همه ی بچه ها را دید و شاید تنها روزی که در این روزگار همه یمان را به مدرسه ی خودمان راه می دهند.
آه چه خاطره ها که در مدرسه نداشتم و چه روزها که انتظار کارگاهمان را نمی کشیدیم. روزی بزرگ در مدرسه بود.
امروز روز کارگاه است و من در گوشه ی اتاقم در این شهر بارانی با هوای ابری نشسته ام و دارم با ولع تمام فرمول های بیوشیمی را به مغزم تزریق می کنم، چیزهایی مثل گلوکز، مانوز، اوزآمین، پورین، پریمیدین و غیره و غیره. تازه امروز باید لیپید ها را هم بخوانم. چقدر کار دارم من؟
راستی می دانی؟
امروز ساعت 8 یک نفر به دنیا آمد، بزرگ شد و قد کشید. عاشق شد و دل تنگی کرد و حالا نمی دانم کجاست و چه می کند... و من اینجا تنها در گوشه ای از تختم نشستم و دارم می نویسم. بی خبر اما آگاه از همه جا و اخبار دارد از انتخابات ریاست جمهوری در آمریکا سخن می گوید.
عجب زمانه ای شده! این همه خبر... خبر به دنیا آمدن کسی و خبر کارگاه ما...
چه جمعه ای شده امروز اما دل من نگرفته. فقط کمی ناراحتم. دوست داشتم اینجا بودم و همه جا. به کارگاهمان سر می زدم ، دوستانم را می دیدم و پیش او بودم.
ای کاش می توانستم هدیه ای در خور ارزشش به او بدهم، هدیه ای که انظارش را می کشد و آرزویش را دارد و اگر از او بپرسی چیست، می گوید: « نمی دونم!»
دوستان من کارگاه ما امروز بود...
عزیزم تولد تو هم مبارک!!!
دیدگاه ها : دیدگاهنویسنده : نرگس خجسته
زیر نور ماه
دوشنبه 15 بهمن 1386
می خندم ، با صدای هر چه بلندتر و نیرویی هرچه تمام تر.
نه! اشتباه نکن من خودم هستم. این هیچ نقاب و ماسکی نیست. من می خندم و می خواهم بخندم. چه فرقی می کند؟ تو هموارم خودت هستی ، چه گریه کنی و چه بخندی. فقط کمی تناقض پیش می آید. بگذار بیاید.
مگر اشکالی دارد هنگامی که ناراحتیم بخندیم؟ چرا نباید ناراحت نباشیم؟ اگر همیشه شاد باشیم پس چه کسی غصه ی غم را بخورد؟
می ختدم... دیوانه ی ماه زده امشب شادان است بر فراز تپه های سبز رنگ زیر نور ماه آواز می خواند، می رقصد و پایکوبی می کند. دیوانه ی ماه زده باید غصه هایش را مرور کند، این مشق هر شب اوست. پس به کمی انرژی نیاز دارد و می خندد. هم آوای شبانه اش را می نگرد که برایش پرتوبازتابی می کند.
آه ، ماه هم دیگر ماه نیست... آیینه ایست برای بازتاب خاطرات روز و شب... دیگر جای آرامش و آسایش نیست.
اوه خدای من! آن سیاهی ها چیستند که از دور می آیند؟ نکند ابرهای بارانی باشند. نه، من نمی خواهم باران ببارد. من می خواهم دیوانه باشم. می خواهم بخندم... نه! نه!
پس کجاست مونس تنهایی من؟؟
گویا باران، دوست داشتن را هم می خواهد با دیوانگی از تن من برباید...
دیدگاه ها : دیدگاهنویسنده : نرگس خجسته
قاتل...
شنبه 13 بهمن 1386
امروز خودم را کشتم. خود خودم را که نه، گوشه ای از خودم را. لباس های قشنگم را گذاشتم در کمد و درش را محکم قفل کردم، لبخندم را پشت لب هایم پنهان کردم و احساسم را... احساسم را در گوشه ای از قلبم گذاشتم که راحت باشد آنجا. دل تنگی هایم را برای روز مبادا نگه داشتم که شاید روزی... شاید روزی...
خدای من از چه حرف می زنم؟ انگار دختر کوچولویی که یک روزی دوباره متولد شده بود با احساس هایی تازه، دارد بزرگ می شود.
نمی دانم بزرگ شدن چقدر خوب است اما احساسی ندارم، هیچ احساسی . در حال مبارزه ام. مبارزه با تغییر خودم. نمی خواهم بیشتر بمیرم. « من حالم خوب است جای نگرانی نیست!» اما نمی دانم چرا صورت رنگ پریده ام درست نمی شود و لبخند غمگینم پنهان.
می خواهم که با تو باشم و با تو ساعت هایم را بگذرانم اما از همه ی اینها فقط حسرت نبودن کنار تو برایم مانده...
چه ساعت ها که از دست ندادم. ای کاش از تمام ثانیه های با تو بودن بهره می بردم . ای کاش آنقدر لبخند مهربانت را می نگریستم که همیشه پیش روی چشمانم بود، حرف های قشنگی که می زدی، دوستت دارم هایی که می گفتی.
بهتر است به دنیا بگوییم بایستد. من به کمی استراحت، تجدید قوا و بودن با تو نیاز دارم. شاید فقط این گونه است که می توان دور از چشم و دخالت های دیگران لحظه ای آرام گذراند و پیش هم بود.
بیا چشم هایمان را ببندیم و پرواز کنیم به جایی دور. نقطه ای که هیچ چشمی نبیند و هیچ فکری به آنجا نرسد، مکانی که شاید در آن حتی نیاز به نگهداشتن زمان هم نباشد.
دیدگاه ها : دیدگاهنویسنده : نرگس خجسته
واقعا" چه لذتی
چهارشنبه 10 بهمن 1386
« تو محکومی به لذت بیشتر از زندگی، لذت ببر!»
به سرمایی که درونم چنبره زده می اندیشم. می اندیشم و لذت می برم از این زنگی نکبت بار که حق نداریم حتی یک روز کامل روی خوشی را ببینیم...
نمی دانم سیخ شدن موهای تنم از سرماست یا...
واقعا" حرفی برای گفتن نیست. توضیحی برای این زندگی زیبا وجود ندارد.
پس لذت ببر...
دیدگاه ها : دیدگاه
نویسنده : نرگس خجسته
...
دوشنبه 8 بهمن 1386
زندگی، مرگ،
مرگ، م... ر... گ.
به زندگی بعد از حیات می اندیشم و به زندگی قبل از آن.
ما آدم ها از همه چیز ناراضی هستیم، همه جا احساس دل تنگی می کنیم و وقتی با کسی هستیم که باید باشیم، ساکتیم. این حکایت ماست، حکایت بشرهای خاکی. زندگی می کنیم که هزار هزار بار آرزوی مرگ کنیم. مرگی که از آن می ترسیم.
چقدر خوب می شد اگر می توانستیم سری هم به آن جا بزنیم. ای کاش مرگ بلیط دو سفره ی رفت و برگشت داشت که هروقت دلمان هوای نبودن کرد پرواز کنیم. برویم به دوردست ها... زندگی دیگری را آغاز کنیم و دنیایمان را در غیاب خود نظاره کنیم.
راستی فکر کرده ای که وقتی نباشی چه می شود؟ وقتی بروی؟
راحت می شوی یا...
فکر کنم این دنیا با تمام سختی هایش تازه اول راه باشد و شاید ما داریم در هتلی سر می کنیم که قدرش را نمی دانیم.
شاید...
نمی دانم.
نویسنده : نرگس خجسته
دوای درد من استامینوفن نیست
یکشنبه 7 بهمن 1386
دیگر انگار اینترنت هم نمی تواند حواسمان را پرت کند. پاتیناژ هم که دیگر پخش نمی شود و تلویزیون فیلم های خفن نشان میدهد. اصلا" چه تفاوت دارد؟ نمیدانم اوضاع من چگونه است اما اصلا" مساعد نیست، دربه در به دنبال یک داروخانه می گردم.
دیروز که سرم درد می کرد، به این فکر بودم که پزشک شدن چه خوب است. می توانی تشخیص بیماری را بدهی و چیزی تجویز کنی.
اما حالا پشیمانم. آخر داروساز بودن بهتر است، چون کمی تشخیص کار آدم را راه می اندازد اما باید بتوانی برای خودت دارویی دست پا کنی. اما حیف...
حالا باید دنبال یک داروخانه ی خوب بگردی. راستی تو آدرسی داری؟ اصلا" می دانی دوای درد دل تنگی، دل تنگی و دلتنگی چیست؟
می دانی اگر نگران باشی باید چه بخوری؟
راستی من آمپول را به قرص ترجیح می دهم.
ما آدم ها چه راحت شده ایم. تحمل درد برایمان سخت شده بس که چیزهای حاضری و آماده از سر بقالی کوچه می خریم. یا اینکه وقتی حوصله داریم ، آماده می کنیم و می گذاریم در فریزر.
کاش می شد کمی از دوستی را برداشت عصاره کرد و ریخت در شیشه ای و گذاشت در فریزراما چه کنیم مزه اش بد می شود و بوی یخچال می گیرد و نم می کشد. به درد بخور نیست. مثل مسکن برای درد لا علاج است فقط چند ساعت آرامش.
راستی دیشب تب کرده بودم. داغ داغ بودم اما دلم سرد شده بود . من دلم را گم کرده ام ، نه دلم گم نشده... من دلم را از خودم دور کرده ام، فرستاده ام یک جای دور و حالا جای خالی اش می سوزد.
راستی قرار بود دارویی معرفی کنی...
نویسنده : نرگس خجسته
هدیه
شنبه 6 بهمن 1386
نویسنده : نرگس خجسته
تبلیغات